|موازی|

دغدغه های خانم جولی لوپین
  • |موازی|

    دغدغه های خانم جولی لوپین

مشخصات بلاگ
|موازی|

نوشتن حالمو خوب میکنه.
عمدتا وقتی خرابم وقتی کسی منتظرم نیست
وقتی کسی رو برای درد و دل ندارم
و کلی حرف دارم
میام اینجا..

موازی جایی برای وقتی که کسی دیگه منتظر من نیست..
همسر پروفسور ریموس لوپین.

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
پیوندها
دوشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۵۱ ب.ظ

تنهای مطلق

دیشب ساعت 10.5 مامان رفت تهران. نگین و مامانش اومدن پیش من. شهر شلوغه. نگرانم. برای شهر. برای انقلاب. برای ارمان هام. برای جنگیدن. احساس میکنم ترسیدم. ساعت 9:45 صبح بیدارم کرد خانم مرادی. رفتن. زنگ زدم مامان. برنداشت. دوباره زنگ زدم. برنداشت. صبحانه خوردم. زنگ زدم. برنداشت. نگران شدم. اون فیلم رو پلی کردم. همون فیلمی که اما واتسون توش اسمش "سَم" هست. یه عالمه سکانس بوسه دیدم. قبلا به این صحنه ها که فیلم میرسید میزدم جلوتر. این صحنه هارو نمیدیدم. اما امروز. حالم بود. نگران بودم. ترسیده بودم. شاید فکر کردم باید ذهنمو منحرف کنم. دیدم. شاید همه رو. تلفن زنگ زد. مامان بود. گفت خواب بوده. خوشحال شدم. پر شدم. باهم حرف زدیم. گفت ساعت 2 باید بره بیمارستان. از پشت تلفن بغلش کردم. جوری که متوجه نشه. شاید دلمون نمیخواست قطع کنیم. خونواده ی جدی و ماخوذ به حیایی هستیم. دیشب فکر میکردم کاش یه شب مامان بغلم کنه و تو بغلش بخوابم. قبلنا یه شب که از چیزی ترسیده بودم بغلم کرد و بغلش خوابیدم. یادم نیست از چی ترسیدم. قطع کرد. خوشحال بودم. خیلی پر شده بودم. چند ثانیه از ادامه فیلم رو دیدم و.. هه. پاشدم روبروی آینه با خودم حرف زدم. هر وقت تنهام. هر وقت خوشحالم. و هر وقت فکر میکنم خیلی خوشگل شدم توی اینه با خودم حرف میزنم. البته این که با خودم حرف میزنم جمله درستی نیست. توی اینه با کسی یا کسایی که اون لحظه دوست دارم باهاشون حرف بزنم حرف میزنم. معمولا دوستام. دوستام یا اشنا و فامیلایی ک خیلی وقته همو ندیدیم یا میبینیم همو اما خیلی باهم حرف نمیزنیم. یه سوال روانشناسی هست که میپرسه "فکر میکنید بقیه درباره شما چی فکر میکنن؟" یا "اگر اطرافیانتون بخوان شما رو توی یه کلمه توصیف کنن فکر میکنی چی میگن؟" یا یه سوال این شکلی. اون کلمه که من فکر میکنم بقیه منو اونجوری توصیف میکنن "خنگ و انرمال" هست. همیشه فکر میکنم اطرافیانم فکر میکنن من احمق خنگ غیرعادی خشک مغز مغرور و توخالی هستم. وقتی تو اینه باهاشون حرف میزنم سعی میکنم جوری رفتار کنم و حرف بزنم که این تصور رو از ذهنشون پاک کنم. گاهی اوقات هم توی اینه با کسایی حرف میزنم که هیچوقت ندیدمشون یا اصلا وجود ندارن یا هنوز بدنیا نیومدن یا قبلا دیدمشون و الان دیگه امکان نداره ببینمشون. گاهی توی گذشته هام با کسی حرف میزنم گاهی توی آینده ام. این کار رو از بچگی انجام میدادم وقتایی که تنها بودم. گاهی اوقات به در و دیوار میکوبیدم تا تنها بشم و بعدش بتونم انجامش بدم. زمان زیادی ازم میگیره. و گرفته. انرژی زیادی ازم میگیره. روح و اعتماد بنفس زیادی رو ازم میگیره. اینکه ساعت ها ساعت ها و روزها و سال ها با کسانی حرف بزنی که هیچ جوابی بهت ندادن بدون هیچ ری اکشنی و تو بازم ساعت بعد و روزاهای بعد چهرتو پر انرژی کنی و چشماتو گرد کنی و روبروی اینه براشون بخندی و بهشون محبت کنی و سعی کنی نظرشون رو نسبت به خودت بهبود بدی و بعد.. عین بت پرستی میمونه. عبث. پوف!. خسته ام میکنه. خسته ام. برای چارلی گریه کردم. نه بخاطر خودش. بخاطر تاثیر عمیقی که نگاه "سم" بهش روم داشت. چارلی همون پسریه که تو اون فیلمه بازی میکنه که اما واتسون اسمش توش "سم" هست. شهر شلوغه فیلم تموم شد. حس میکنم بدجور خالی ام. حس میکنم ترسیدم. شهر شلوغ شده. و من. من چند وقت پیش توییترم رو بستم. و نمیدونم الان چه اتفاقاتی دارع تو پیجم میفته. احتمالا صیونیستایی که بدجور حالشونو میگرفتم به پیجم حمله کردن و دارن فحاشی میکنن و من نیستم تا باز حالشونو بگیرم و اون عکسی که سربازاشون حین عملیات خودشونو خیس کرده بودن رو براشون اپلود کنم تا بلاکم کنن و برن تو افق محو شن:)))) این قسمت خوش ماجرا بود. اما این تمام ماجرا نیست. من میخوام سرباز جبهه حق باشم. میخوام برای برقراری عدالت و ظهور موعود بجنگم. میخوام یه عضو کوچیک باشم که جونمو کنار همرزم هام برای موعود فدا کنم. این ارزوی منه. این ارزوی منه که بتونم سوار یه جنگنده بشم و اسرائیل رو بمبارون کنم. خودم. شخصا. اما حالا توی این موقع از سال بعد از یه شکست انتخاباتی بعد از یه تابستون پر استرس. بعد از فوت بابا. بعد از رفتن داداش. بعد از بیماری مامان و اینکه مجبور شد تنهایی با اون وضع مریض بره تهران دکتر. بعد از به درک رفتن فیروزه و ساناز. بعد از روندن مهسا و متین و بقیه از خودم. بعد از فیلتر شدن شبکه های اجتماعی. بعد از کند شدن نت. بعد از شلوغی شهر. بعد از دیدن همه ی صحنه های بوسیدن توی اون فیلم که اما واتسون اسمش توش "سَم" هست. بعد از "تنهایی مطلق". فقط دراز کشیدم بیکار روی تختم و دارم فکر میکنم که واقعا من "ترسیدم"؟. کاش یکی بزنه تو گوشم بگه اینجوری داری میجنگی؟؟
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۱۱
خانم جولی لیپن

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">