|موازی|

دغدغه های خانم جولی لیپن
مشخصات بلاگ
|موازی|

نوشتن حالمو خوب میکنه.
عمدتا وقتی خرابم وقتی کسی منتظرم نیست
وقتی کسی رو برای درد و دل ندارم
و کلی حرف دارم
میام اینجا..

همسرِ پروفسور لیپن!

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۵ آبان ۹۶، ۰۲:۳۸ - محمدباقر قنبری نصرآبادی
    بسیار عالی
  • ۶ مهر ۹۶، ۰۸:۴۲ - مهندس رضا عباسی
    لایک
پیوندها
يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ق.ظ

زائر الحسین

دیشب خواب می دیدم من و مادرم در کربلا هستیم. درست تر آن است که دیدم تازه به کربلا رسیده بودیم و در هتلی مستقر شدیم. اوضاع کربلا آشوب بود. همه جا جنگ بود و نا امنی. خبر رسید که مسئول کاروان تصمیم گرفته کل کاروان را بدون زیارت حسین (علیه السلام) به ایران بازگرداند. همه از ناامنی ها ترسیده بودند. همه و همینطور مادرم مشغول بستن بار و بنه سفر که تازه داشتند باز میکردند شدند. مادر که شوق مرا برای زیارت حسین (علیه السلام) می دانست گفت "ناامن است اره برگردیم بهتر است وگرنه کشته میشویم." . من سکوت مرگباری داشتم. ناراحت شده بودم. کنار پنجره هتل رفتم. با افسوس و حسرت به محل مرقد حسین (علیه السلام) نگاه کردم. در خواب میدانستم کجاست. همه خانه ها زخمیِ آشوب بود جای گلوله ها روی دیوارها دیده میشد. دیده می شد قسمتی از خانه ای در اثر شاید انفجاری تخریب شده. مرقد حسین (علیه السلام) بنا نداشت گنبد و گلدسته و بارگاه نداشت. و از پنجره هتل هیچ علامتی که نشان دهد مرقد حسین کجای شهر قرار دارد وجود نداشت. اما من وقتی از پنجره به شهر نگاه کردم همان لحظه اول در نگاه کلی چشمانم قفل شد پشت چند خانه در انتهای کوچه ای که روبروی هتل بود. مثل مغناطیسی که براده ای را به طرف خود بکشد و روی خود قفل کند. کورسوی امیدی در ته دلم روشن شد. عزمم را جزم کردم که از هتل خارج شوم و فرار کنم و به زیارت حسین (علیه السلام) بروم. شاید زیر لب گفتم "حیف نیست تا اینجا امده ام زیارت نروم." . همان لحظه توجهم به جسم سیاه. مربعی شکلی در دست راستم جلب شد. شبیه فندک بود اما فندک نبود فلزی و سیاه بود. کمی نگاهش کردم. در دستم فشارش دادم و عزم راسخم برای زیارت امام مظلومم را مرور کردم. ناگهان دیدم کنار ضریح ساده و سرخ ارباب ایستاده ام. تعجب کردم. ان وسیله به من قدرت طی الارض داده بود. همانطور که مبهوت بودم نگاه کردم دیدم چند جنازه کمی ان طرف تر از ضریح مبارک روی هم افتاده بود. همانطور که گفتم ضریح بنایی نداشت و در کوچه ای واقع بود که روبرویش خرابه ای بود و ان جنازه عملا در کوچه افتاده بودند. خواستم به ضریح نزدیک شوم و زیارت کنم که ناگهان دیدم چهار ادم کوتاه قد که کاملا برهنه بودند و فقط کلاه خود و دستار قرمز داشتند به ضریح اقا نزدیک شدند و ظاهرا میخواستند زیارت کنند اما تا خواستند دستانشان را به ضریح مبارک اقا بزنند از خرابه سه چهار تیر. به سمت ضریح پرتاب شد. تیرها تیرهای تیر و کمان بودند. ان ادم های هم قد برهنه از ترس جانشان سریع و با حالت استعصال و ترس گریختند. ان تیرها هیچ اسیبی به ضریح نزد و فکر میکنم در نزدیکی برخورد با ضریح غیب شدند. فکر میکنم من زیارت کردم. و از کوچه به سمت بالا رفتم و در جایی شبیه بازار شهری که در ان دانسجو بودم درامدم. گم شدم. گوشه از بازار پله ای بود که ادم معروفی (پ.ج) را دیدم که فوق العاده پکر و ناراحت بود و سرش پایین بود. از او سوال پرسیدم که الان به خاطر ندارم. روی شانه اش زدم و دوباره پرسیدم "حال اگر گم شده باشم باید چه کنم؟". بدون اینکه سرش را بلند کند به پشت سرش اشاره کرد و گفت "پیش ان ماشین ها برو از ان ماشن ها بپرس.". داشتم طرف ماشین ها میرفتم که دیدم مادرم ناراحت و شوکه شده روی نیمکتی سر ان کوچه نشسته و روبرو را نگاه میکند. فکر میکنم از گم شدن من ناراحت و شده بود. خوابم شاید ادامه داشته ولی من دیگر ادامه اش را به خاطر ندارم.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۰۷
خانم جولی لیپن

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">