|موازی|

دغدغه های خانم جولی لیپن
مشخصات بلاگ
|موازی|

نوشتن حالمو خوب میکنه.
عمدتا وقتی خرابم وقتی کسی منتظرم نیست
وقتی کسی رو برای درد و دل ندارم
و کلی حرف دارم
میام اینجا..

همسرِ پروفسور لیپن!

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۵ آبان ۹۶، ۰۲:۳۸ - محمدباقر قنبری نصرآبادی
    بسیار عالی
  • ۶ مهر ۹۶، ۰۸:۴۲ - مهندس رضا عباسی
    لایک
پیوندها
سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۳۴ ب.ظ

درد و دل

دارم از استرس مچاله میشم.

مستاجر و مشاور املاک یه طرف حرکات و حرفای مامان یه طرف دیگه. 

ارشد قبول نشدم درصدا اشتباه شده بود رتبه ام اومد پایین ظرفیت هارو کم کرده بودن هیچ شانسی نداشتم شبانه و دانشکاه ازاد بخاطر هزینه اش نمیتونم برم فقط روزانه که اونم از بس ظرفیتارو پایین اورده بودن که ...

بدجور خونواده به بی پولی خورده کلی بدهی داریم مستاجر اجاره نمیده پول مستاجر اون خونه روهم از مسعود گرفتیم همینطور پول ماشین رو و این مستاجر که با کلی حرفای اشتباهی که مامان زد تاکتیک های غلطش قراره اخر این ماه خالی کنه که البته من چشمم اب نمیخوره و باز پول پیشش رو باید از مسعود بگیریم.


میخاد بره.داداش.. بخاطر کم بودن نمره هاش در شرف اخراجه میگه اخراجم نشم انصراف میدم (الان داره درباره بردن موس سیم دار و اینکه مامان در جواب رفتن به خونه عمه اینا چی گفته توی خونه ی بابابزرگ حرف میزنه) رشته اش رو دوست نداره میگه داره وقتمو میگیره و نمیزاره به حرفه و علمی که بهش علاقه دارم بپردازم. برنامه نویسی و اینا دوست داره اما رشته اش مهندسیه یه رشته ی تاپ توی مهندسی.. استرس دارم براش چون ما به مامان نگفتیم ک اخراج شده از قبل از اومدنش کلی این پا اون پا کردیم که بهش بگیم حتی وقتی اومد هم اون اوایل تابستون سعی کردیم بگیم بهش اما نگفتیم نشد.. میدونی؟ نمیشه بهش گفت خیلی دعوامون میکنه و ناراحت میشه ممکنه حتی سکته کنه. هرجا میشینه میگه پسرم ارشدِ مهندسیه. بعد از اینکه بابا رفت اون بدون پشتوانه تنها و به سختی مارو بزرگ کرد فکر میکنم ما حق نداریم ناامیدش کنیم اخه میدونی توضیح این موضوع براش یکم سخته که علاقه به برنامه نویسی رو به خوندن ارشد مهندسی تو یه رشته و دانشگاه تاپ ترجیح دادن یعنی چی! موضوع استرس اینه که خب امسال باید بره خوابگاه و تا عید اونجا بمونه درصورتیکه یا اخراج میشه یا انصراف میده و این کابوس شب و روز من شده که برادر عزیزتر جونم توی اون شهر درندشت بدون جای خواب بدون پول بدون غذا تا عید باید چکار کنه؟ کجا بره؟ وضع مالیمون اونقدرا خوب نیست که هر ماه کلی پول روانه ی حسابش کنیم. فقط به مقدار خرید غذای ماهانه اش از سلف دانشگاه و یه مقدار ناچیز برای موارد دیگه.


یهو به خودم اومدم دیدم 24سالم شده این خیلی عذابم میده اینکه حواسم نبود کی 24ساله شدم درحالیکه من فقط18سالم بود تا همین چند وقت پیش. من هیچوقت به 19سالگی رو نچشیدم هیچوقت قسم میخورم هیچوقت 20سالگی رو گاز نزدم و لبام به 21 و 22 و 23 سالگی نخورده قسم میخورم نخورده اگرچه قسم هم دیگه چیزی رو عوض نمیکنه. چطور ممکنه؟! کجا بودم؟ اهان! یهو به خودم اومدم دیدم 24 سالم شده یه دختر لاغر کوتاه کک مکی و مو فرفری ام که با اولین روزی که داشتم میرفتم مدرسه هیچ فرقی ندارم. یهو به خودم اومدم دیدم 4سال دانشگاهم تموم شده و من دیگه دختر زرنگ دانشکده نیستم ک استادها مثالم بزنن و تحسینم کنن و من پر باشم از افتخار و غرور و جایگاه و سرم پر باشه از ایده های اقتصادی و کسب و کار و توسعه مهارت های فردیم. من یهو همه چیو از دست دادم رویاهام رو تحسین شدن هام رو همه رو. الان فقط یه دختر لاغر کوتاه کک مکی و موفرفریم که هیچی از درساش یادش نمونده و توسط مادر و جامعه و فامیل و بیماریش(رنج کودکی اش) زنجیر شده به زمین. نه میتونم کار کنم نه توان و انگیزه درس خوندن دارم. از شروع یه کار میترسم نه از شروعش از بی پولی خونوادم و بی قانونی کشورم و عدم حمایت دولت فخیمه از ادمایی مثل من میترسم. میترسم یه کالایی تولید کنم با هزار قرض و قوله بعد یه اقازاده ی از خدا بی خبر ورداره 2کشتی ازاون محصول بریزه تو کشور بازار فول شد اونوقت من چکار کنم؟ کی منو حمایت میکنه علی میمونه و حوضش.. من میمونم و قرض و چک و ورشکستگی و حقوق عقب مونده و مالبات و.... زندان! کی ازم حمایت میکنه؟ نه پول نه پارتی..


نه پول دارم نه پارتی نه میتونم درس بخونم همینطور بیکار تو خونه.فامیل میگن منتظره شوهره و هیچکس هم نمیگیرتش. طعنه کنایه ها شروع میشه و استرس و فشارهای مامان و حرفاش که بهم برمیخوره یه جمله میگه "برای خودت دعا کن" و من میفهمم منظورش چیه و دلم میشکنه.

خسته ام بقیه درد دلامو بعد میگم. 

اگه اینو خوندی برام دعا کن.شاید دعات گرفت.مرسی!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۲۱
خانم جولی لیپن

نظرات  (۲)

ما همه به استرس دچاریم
پاسخ:
همینطوره
نسلِ استرس ها..
به امید رسیدن روزهای خوب..
پاسخ:
ان شالله
#یه_روز_خوب_میاد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">