|موازی|

دغدغه های خانم جولی لیپن
مشخصات بلاگ
|موازی|

نوشتن حالمو خوب میکنه.
عمدتا وقتی خرابم وقتی کسی منتظرم نیست
وقتی کسی رو برای درد و دل ندارم
و کلی حرف دارم
میام اینجا..

همسرِ پروفسور لیپن!

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۵ آبان ۹۶، ۰۲:۳۸ - محمدباقر قنبری نصرآبادی
    بسیار عالی
  • ۶ مهر ۹۶، ۰۸:۴۲ - مهندس رضا عباسی
    لایک
پیوندها
جمعه, ۱۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۲ ب.ظ

مونا

وقتی تبریز بود بهش گفتم مامان گفته هرکسی رو که تو انتخاب کنی ما میریم خواستگاریش میگیریمش برات..

من قبلا اتفاقی وقتی چندبار داشت یه چیزیو تو گوشیش نشونم میداد پیامای دختره رو دیده بودم و میدونستم کسی تو زندگیش هست.. شخصیتش رو میشناختم و میدونستم الان کلی استرس میگیره ک چطور به ما بگه و اونم بعد از قضیه ساناز خانوم..بخاطر همین بهش گفتم مامان اینو گفته تا از استرسش کم و بتونه راحت ار حرفشو بزنه..

امروز غروب بعد از اینکه از دور دور با مهران برگشت تو اتاق و روی تخت روبروم نشست..
گفت "این دختره رو ببین خوبه"
(((((گوشیو ازش گرفتم عکس یه دختر با قد متوسط هیکل نسبتا پر موهای لخت و رنگ کرده و فکل طور شال باز موهای بیرون ریخته لبای قلوه ای و قهوه ای کمرنگ چشمای مشکی ریز ابروهای برداشته و تقریبا کلفت بینی عمل شده که البته خوب عمل نشده بود مشخص بود قبل از عمل بینی واقعا بزرگی داشته صورت گرد و پر پوست نه سبزه نه سفید یه لبخند نچسب مانتوی ولنگ و واز روی یه مبل راحتی کنار یه پسر بچه ی شیطون و تقص(املاشو مطمئن نیستم) لاغر حدود 7-8ساله لاغر که بنظر میومد برادرش بود چون شبیهش بود ولی خوشگلتر بود نشسته بود. فضا یه جوری بود پشت سرشون پارتیشن بود بنظر میود این عکس تو یه جایی خارج از منزل مثلا یه دفتر درپیت مثل یه مغازه کوچیک کافینت گرفته شده باشه..)))))
گفتم "کیه"
گفت"یه دختریه تو گروه اسپانیایی که میاد هی سوال و اینا میپرسه"
((((شوکه شده بودم نمیدونستم چ غلطی بکنم))))
گفتم "کجاییه؟"
گفت"گرگان"
گفت"خوبه؟"
گفتم"قشنگه"
و سریع گوشیو بهش دادم و از اتاق رفتم بیرون..

دل تو دلم نیست^_________^
نمیدونستم چرا دختره به دلم ننشست خیلی.. ولی خب با یه عکس که نمیشه همه چیزو فهمید و قضاوت کرد..
حالا میخوام یه بار دیگه فردا بش بگم ببینم دوباره عکسشو^________^ شایدم گفتم عکس دیگه ای ازش نداری؟؟؟ یا اخرش گفتم به مامان بگم؟؟؟؟^________^

شوکه ام.. خدایا شکرت..
خدایا خودت همه چیزو خیر کن..
از طرفی نگرانم مامان قبول نکنه..
لینم بگم دختره خیلی جوون به نظر میومد مثلا دبیرستانی طور:| حالا دیگه نمیدونم..
فقط اینو بگم ک دارم از خوشحالی سکتع میزنم..
الان ک فکر میکنم میبینم شاید امشب بهش اینارو گفدم^_______^

*دعا کنید دعا کنید مرسییییی:*
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۱۶
خانم جولی لیپن

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">