|موازی|

دغدغه های خانم جولی لیپن
مشخصات بلاگ
|موازی|

نوشتن حالمو خوب میکنه.
عمدتا وقتی خرابم وقتی کسی منتظرم نیست
وقتی کسی رو برای درد و دل ندارم
و کلی حرف دارم
میام اینجا..

همسرِ پروفسور لیپن!

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۵ آبان ۹۶، ۰۲:۳۸ - محمدباقر قنبری نصرآبادی
    بسیار عالی
  • ۶ مهر ۹۶، ۰۸:۴۲ - مهندس رضا عباسی
    لایک
پیوندها
خدایا شکرت که هرجا میرم باز برمیگردم پیش خودت..
خدایا تو امشب باز هوای اقا امام عصر بقیه الله الاعظم ارواحنا فداه رو به سرم انداختی..

خدایا تو اون حدیث رو اتفاقی جلوی چشمم اوردی که باید به مشیت خدایا راضی باشیم..

خدایا تو این جمله رو بهم الهام کردی "هرگاه خواستید کسی به یاد شما باشد به یاد من باشید زیرا من همواره به یاد شما هستم."

خدایا یک کلام "شکرت" به عدد وزن عرش عظیم..

شکر..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۲۳:۴۴
خانم جولی لیپن
دوشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۲ ق.ظ

زیباترین بازنده

خدایا از تو باید پیش کی شکایت برد؟ خدایا من از تو شاکی ام.. تو امامم رو غایب کردی. من اونو نمیبینم من نمیدونم اون کجاست.. کسی نیست منو هدایت کنه.. تردید ریشه هام رو خورده.. ارامشم رو گرفته.. بیماری منو از پا دراورده.. و من هیچکس رو ندارم.. نه پدری و نه خواهری و نه مادر دلسوزی.. تو مگر از مادر برای من دلسوزتر نیستی؟ جمله های امشبش رو شنیدی؟ یا سمیع یا علیم.. تو چرا منومیبینی ناله و اشک هام رو میبینی و میشنوی زجر و تحقیرهام رو میبینی تنهایی هام رو میبینی ولی حتی یه جمله برای دلسوزی بهم نمیگی؟ یا سمیع و یا بصیر.. اگر امام داشتم اما پیامبری داشتم الان ازش میخواستم منو هدیت کنه و شفا بده.. اون حتما هر دو رو بهم میداد هم شفا هم هدایت.. اون حتی به دشمنش هم مهربان و دلسوز بود.. اما تو چی؟ هم امامم رو از من گرفتی هم منو نادیده گرفتی.. من مگر بنده تو نیستم؟ مگر نمیبینی که جز تو هیچکس رو ندارم.. مگر نمیبینی هیچکس به داد من و دنیام نمیرسه؟ خدای ابراهیم! خدای موسی خدای عیسی خدای محمد (صلی الله علیه واله و سلم) خدای رحمت للعالمین خدای علی (علیه السلام) پدر یتیمان خدای فاطمه خدای حسن کریم حدای حسین شهید.. یا حمید بحق محمد یا عالی بحق علی یا فاطر بحق فاطمه یا محسن بحق حسن و یا قدیم الاحسان بحق الحسین (علیه السلام) به ابروی امام غایبم مهدی (عج) که محرومم کردی از وجود پاک و مهربانش قسمت میدم اگر قرار هست فردا صبح با این بیماری بیدار بشم نمیخوام بیدار بشم.. چون دیگه راهی برای زندگیم وجود نداره.. هر کاری بخوام بکنم نمیتونم.. اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علی ولی الله.. هیچوقت دوست نداشتم اینطور ملاقاتت کنم.. دوست داشتم با عشق به آغوشت بشتابم و برای دیدارت جان بدم اما ظاهرا سرنوشت من این بود که در غم و خشم این دنیا رو ترک کنم و ارزوی دیدار منجی ام رو به گور ببرم و بیمار باشم و خسته باشم..
اللهی تو قدرت مطلق هستی هستی و هیچ قدرتی غیر از تو وجود نداره! میدونم برای اینکه سلامتی بهم بدی لازم نیست ازم بگیری ولی به من بگو چطور میتونم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۰۱:۲۲
خانم جولی لیپن
پنجشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۶ ب.ظ

متوسلیان آزاده

ما با اسرائیل وارد جنگ خواهیم شد،
هر کس با ماست بسم الله..
و هر کس با ما نیست خداحافظ..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۶ ، ۱۸:۰۶
خانم جولی لیپن
يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۴۳ ب.ظ

دختر که باشی

دختر که باشی
تنها کابوس شب هات میشه زمین خوردن مامانت-_-
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۳:۴۳
خانم جولی لیپن
سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۳۹ ب.ظ

روده درازی

از کسی که از 13سالگی بلاگر بوده انتظار نداشته باشید بتونه خوب توییت بزنه..
وی به روده درازی عادت کرده و مُحال است بتواند در 140 کارکتر منظور برساند:/
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۶ ، ۱۷:۳۹
خانم جولی لیپن
يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ق.ظ

زائر الحسین

دیشب خواب می دیدم من و مادرم در کربلا هستیم. درست تر آن است که دیدم تازه به کربلا رسیده بودیم و در هتلی مستقر شدیم. اوضاع کربلا آشوب بود. همه جا جنگ بود و نا امنی. خبر رسید که مسئول کاروان تصمیم گرفته کل کاروان را بدون زیارت حسین (علیه السلام) به ایران بازگرداند. همه از ناامنی ها ترسیده بودند. همه و همینطور مادرم مشغول بستن بار و بنه سفر که تازه داشتند باز میکردند شدند. مادر که شوق مرا برای زیارت حسین (علیه السلام) می دانست گفت "ناامن است اره برگردیم بهتر است وگرنه کشته میشویم." . من سکوت مرگباری داشتم. ناراحت شده بودم. کنار پنجره هتل رفتم. با افسوس و حسرت به محل مرقد حسین (علیه السلام) نگاه کردم. در خواب میدانستم کجاست. همه خانه ها زخمیِ آشوب بود جای گلوله ها روی دیوارها دیده میشد. دیده می شد قسمتی از خانه ای در اثر شاید انفجاری تخریب شده. مرقد حسین (علیه السلام) بنا نداشت گنبد و گلدسته و بارگاه نداشت. و از پنجره هتل هیچ علامتی که نشان دهد مرقد حسین کجای شهر قرار دارد وجود نداشت. اما من وقتی از پنجره به شهر نگاه کردم همان لحظه اول در نگاه کلی چشمانم قفل شد پشت چند خانه در انتهای کوچه ای که روبروی هتل بود. مثل مغناطیسی که براده ای را به طرف خود بکشد و روی خود قفل کند. کورسوی امیدی در ته دلم روشن شد. عزمم را جزم کردم که از هتل خارج شوم و فرار کنم و به زیارت حسین (علیه السلام) بروم. شاید زیر لب گفتم "حیف نیست تا اینجا امده ام زیارت نروم." . همان لحظه توجهم به جسم سیاه. مربعی شکلی در دست راستم جلب شد. شبیه فندک بود اما فندک نبود فلزی و سیاه بود. کمی نگاهش کردم. در دستم فشارش دادم و عزم راسخم برای زیارت امام مظلومم را مرور کردم. ناگهان دیدم کنار ضریح ساده و سرخ ارباب ایستاده ام. تعجب کردم. ان وسیله به من قدرت طی الارض داده بود. همانطور که مبهوت بودم نگاه کردم دیدم چند جنازه کمی ان طرف تر از ضریح مبارک روی هم افتاده بود. همانطور که گفتم ضریح بنایی نداشت و در کوچه ای واقع بود که روبرویش خرابه ای بود و ان جنازه عملا در کوچه افتاده بودند. خواستم به ضریح نزدیک شوم و زیارت کنم که ناگهان دیدم چهار ادم کوتاه قد که کاملا برهنه بودند و فقط کلاه خود و دستار قرمز داشتند به ضریح اقا نزدیک شدند و ظاهرا میخواستند زیارت کنند اما تا خواستند دستانشان را به ضریح مبارک اقا بزنند از خرابه سه چهار تیر. به سمت ضریح پرتاب شد. تیرها تیرهای تیر و کمان بودند. ان ادم های هم قد برهنه از ترس جانشان سریع و با حالت استعصال و ترس گریختند. ان تیرها هیچ اسیبی به ضریح نزد و فکر میکنم در نزدیکی برخورد با ضریح غیب شدند. فکر میکنم من زیارت کردم. و از کوچه به سمت بالا رفتم و در جایی شبیه بازار شهری که در ان دانسجو بودم درامدم. گم شدم. گوشه از بازار پله ای بود که ادم معروفی (پ.ج) را دیدم که فوق العاده پکر و ناراحت بود و سرش پایین بود. از او سوال پرسیدم که الان به خاطر ندارم. روی شانه اش زدم و دوباره پرسیدم "حال اگر گم شده باشم باید چه کنم؟". بدون اینکه سرش را بلند کند به پشت سرش اشاره کرد و گفت "پیش ان ماشین ها برو از ان ماشن ها بپرس.". داشتم طرف ماشین ها میرفتم که دیدم مادرم ناراحت و شوکه شده روی نیمکتی سر ان کوچه نشسته و روبرو را نگاه میکند. فکر میکنم از گم شدن من ناراحت و شده بود. خوابم شاید ادامه داشته ولی من دیگر ادامه اش را به خاطر ندارم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۵
خانم جولی لیپن
جمعه, ۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۵۰ ق.ظ

تحت هیچ عنوانی!

بسمه تعالی

جناب اقای نماینده مجلس
سرکار خانم قائم مقام
جناب اقای رئیس
خاله و خاله زاده های محترم
اینجانب جولی لیپن فرزند پدر مرحومم به استحضار میرساند بنده تحت هیچ عنوانی #تَکرار_میکنم تحت هیچ عنوانی با رابطه و پارتی بازی مشغول به کار نخواهم شد و کسب روزی به این صورت را حرام دانسته و پاسخی برای خدای خویش ندارم. امیدوارم پروردگار مرا در راهی که خود مرا در آن قرار داده استوار و ثابت قدم بگرداند. و در یوم الدین در چهره ی پیامبرم پدرم امیرالمونین و پسران زهرای مرضیه روی سفیدم گرداند.
احتراما و جسارتا عرض میکنم تحت هیچ عنوانی!!!

باتشکر
4/8/1396
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۶ ، ۰۱:۵۰
خانم جولی لیپن
دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۰ ب.ظ

دنیل ردکلیف-یهودیت-چشمان ابی زهرا

از نوجوانی حدود 13 سالگی طرفدار هری پاتر هستم. و از بدو تولد محب علی (علیه السلام).
ربطش را در ذهنم میدانم.

این روزهای عجیب تنها تفریح من سرزدن به فن پیج های هری پاتری پیج های دن اما مت جسی روپرت الن ایوانا بانی تام افشان و سایر بازیگرهای فیلم و البته رولینگ هست. و دیدن هر از گاهی فیلم هاو کلیپ هایی ک از اینها منشتر میشود فکت هایی ک نوشته میشود طنزها و جملات زیبایی که درباره هری پاتر نوشته میشود.

دیشب که در حال چرخیدن در این صفحات بودم جمله ی زیبایی خوندم. نوشته بود " من عاشق هری پاتر هستم چون با آن بزرگ شدم زندگی کردم و لذت بردم. و هری پاتر تنها پسری بود که هیچوقت مرا ترک نکرد." این جمله خیلی روی من تاثیر گذاشت و دقیقا چیزی بود که منبا تمام وجودم حسش کرده بودم. من عاشق هری پاتر بودم با آن بزرگ شده بودم زندگی کرده بودم و لذت برده بودم و هری پاتر تنها چیزی و کسی بود که هیچوقت مرا ترک نکرده بود.

دیشب تا ساعت ها تحت تاثیر بودم و این جملات رو در تاریکی اتاق زیر پتو و بین پهلو به پهلو شدن هایم زمزمه میکردم و گاهی لبخند میزدم.

چند وقتی بود که توی این گشت و گذارهای پاترهدی ام یک عکس از کودکی دنیل ردکلیف دیده بودم که یک پیراهن ابی به تن دارد که روی جیب ان پیراهن ستاره ی شش پر دوخته شده. همان دومثلث درهم که یکی وارونه روی و درون دیگری قرار دارد.

وقتی ان عکس را دیدم نخواستم باورش کنم من را به وحشت انداخت نه چون اسطوره و قهرمان دوست داشتنیم یه ستاره شش پر روی سینه دارد. ان ستاره میتوانست کاستومی باشد برای فیلمی که مثلا در ان بازی میکرده. نه! ان چیزی که در ابتدای امر مرا وحشت زده کرد تصویری بود از فیلمی که در کودکی دیده بودم. فیلم "چشمان آبی زهرا" .

وقتی هفت یا هشت ساله بودم شاید در نزدیکی های روز قدس الان به خاطر ندارم فیلمی از تلوزیون دیدم به اسم "چشمان ابی زهرا". این فیلم که تا جایی که خاطرم هست تولید کشورهای عربی بود و ایرانی نبود داستان ترسناکی داشت. داستان دختر بچه ی زیبایِ فلسطینی ای بود که توسط صهیونیست ها دزدیده شده بود و صهیونیست ها قصد داشتند چشمان دخترک را به پسری به نام "تئودور" که پسر افلیج و درب و داغان یک شخص مهم حکومتی یا نظامی بود پیوند بزنند. در این ماجرا زهرا نابینا و تئودور بینا می شد.

سالهای هفتاد تا هشتاد مثل الان نبود که برنامه و فیلم ها اینقدر تنوع داشته باشد و تعداد محدودی فیلم بود که برای مناسبت های خاص بود و مناسبت که فرامیرسید گنجه را باز میکردند خاک فیلم را میگرفتند و نمایش میدادند. مثلا ما همیشه میدانستیم که در تمام اعیاد عید فطر غدیر قربان و... شبکه دو سینماییِ "دزد و پلیس آهنی" را پخش میکند. ردخور نداشت. حتما پخش میشد.

و البته چشمان ابی زهرا.. ان هم پخش میشد. همیشه از این فیلم وحشت داشتم. همیشه خودم را جای زهرا میدیدم. میترسیدم و احساس بی پناهی میکردم. چشمان من هم ابی بود این باعث میشد بیشتر از ان وحشت کنم. به خاطر ندارم اخر فیلم چه اتفاقی افتاد اما چیزی که خوب یادم مانده "پیراهن های ابی صهیونیست ها با نشان ستاره شش پر روی لباس ها" است. این خاطره باعث وحشت من از دیدن ان تصویر از کودکی های دنیل ردکلیف شد.

امروز کنجکاو شدم درباره دین دنیل سرچ کنم. و به مصاحبه ای از او برخوردم که در مراسم تحلیف "باراک اوباما" شرکت کرده و این مصاحبه ترجمه شده و در سایت "دمنتور" موجود است. دنیل ردکلیف در این مصاحبه گفته است که "مادر یهودی است. از نظر خونی یهودی هستم. و به یهودی بودنم افتخار میکنم."

دنگ..

یک توضیح کوچک درباره ی یهودیت لازم است بگویم. سال ها پیش در زمان حضرت موسی (علیه السلام) خداوند قوم او را برگزید و برترین قوم جهان اعلام کرد و این قوم را قوم برتر و برگزیده نامید. این قوم "بنی اسرائیل" نام داشتند. بعد از مدتی این قوم دچار لرزش هایی شد و خداوند این نسبت را از انها برداشت و گفته شده به قوم دیگری در اخرالزمان داد.

درباره یهودیت عصر حاضر قضاوتی نمیکنم. فقط توجه شما را به چند نکته جلب میکنم و قضاوت را به شما میسپارم.

یهودیت عصر حاضر بعلت نکته ای که درباره ی برگزیدگی شان در بالا اشاره کردم بیش از انکه یک دین باشد یک نژاد است. کسی نمیتواند به دین یهودیت بگراید و یهودی شود. مگر انکه از پدر و مادری یهودی باشد. مخصوصا مادر باید یهودی باشد. نمیدانم به چه علت اما بیشتر مقید به این هستند که مادر باید یهودی باشد تا فرزندش یهودی باشد.

یهودیان از ابتدا به فرزندانشان چیزهای عجیبی میگویند. مثلا یکی از انها این است که تو فرزندی از نسل برگزیده هستی تو یک موجود برگزیده و خاص هستی و مابقی انسان ها (غیریهودیان) موجودات عادی و کم ارزش هستند. تو مهم هستی برای خدا و کائنات و بقیه افراد بی اهمیت هستند.

البته این تفکر که مثال زدم در میان صهیونیست ها بصورت یک فاجعه بیان میشود. صهیونیست ها به فرزندانشان میگویند خدا انسان ها (یهودیان) را افرید و حیواناتی شبیه ما(غیریهودیان). دیگر خود حدیث مفصل خوانید زین مجمل.

گونه جهش یافته ای از ویروس نژادپرستی درون انها زندگی میکند که برای تمام بشریت خطرناک است. این ویروس از انها موجودات خطرناک بالقوه (درباره یهودیان) و بالفعل (درباره صهیونیست ها) ساخته است که هر ان اگر قدرت بگیرند ممکن است همه ی بشریت رو به زنجیر کشیده غارت کنند یا بدرند. کما اینکه در مقیاس کوچک کشور اسرائیل را میبینیم که زمین های فلسطین خانه های فلسطین باغات و کوه ها و نهرهای فلسطین را غارت مردمش را به زنجیر و کودکانشان را درید و در صبرا و شتیلا حتی دست به نسل کشی انها زد. و در مقیاس جهانی تر نظام سرمایه داری حاکم بر اقتصاد جهانی که درحال غارت مردم جهان است و تمام سران انها یهودیان با ملیت های مختلف هستند.

آفتاب آمد دلیل آفتاب..

با اینکه ردکلیف در مصاحبه گفته بودکه من ادم خیلی مذهبی ای نیستم ولی تربیت یهودیت چنان سیطره ای بر افکار او داشت که با ادبیاتی کاملا یهودی درباره ی این موضوع حرف زد. او گفت "مادرم یهودی است" با این جمله به اصالت برتر در یهودیت یعنی اصیل تر بودن کسی که از مادری یهودی زاده میشود ناخواسته اشاره کرد که من در ان #استیعلاجویی و #نژادپرستی میبینم. و گفت "از لحاظ خونی یهودی هستم" اشاره به نژادبودن یهودیت و دین نبودن ان داشت و از خون حرف زد خونِ یهودی.. که این خود بصورت ناخواسته #استیعلاجویی و #نژادپرستی پنهان در ناخوداگاه او را به نمایش گذاشت. و جمله اخر "من به یهودی بودنم افتخار میکنم".

شما را با جمله ی اخر یک یهودی تنها میگذارم. اگر این جملات نژادپرستانه و تحقرامیز از ناخوداگاه یک یهودی لاقید بیرون امده. ر میداند و خدا رحم کند به انچه در خوداگاه یک یهودی مقید میگذرد.

الان تنها حسی که دارم این است که میخواهم این کثافت ها را که مایه ننگ بشریت هستند را نابود کنم. میخواهم یک مهره کوچک باشم درون سپاهی که برای نابودی این موجودات خطرناک میجنگد. میخواهم کمکشان کنم. این جبهه ی حق جبهه ی علی (علیه السلام) و اولاد اوست.

بسم الله.. یاعلی..
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۹:۱۰
خانم جولی لیپن
چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۶ ب.ظ

مقولات پیچیده

سلام

1.مستاجر بالایی بعد از سه ماه این هفته اون هفته شنبه جمعه سرماه ته ماه کردن باز بامبول کرده پول منو بدید میخوام بار کنم. اخه الاغِ پررو بعد از 50 بار گفتن این دروغ باز هم انتظار داری باور کنیم که خونه گیر اوردی میخوای بری و دو روز دیگه نمیگی که اون خونه جور نشد. تازه اینکه اسبِ ابی تا وقتی کلید ندی ک ما یه پاپاسی کف دستت نمیزاریم. خر خودتی گاو آهن!!!


2.یکی دو روز میشه رفتم تو مود سخت کوشی دارم درس میخونم که برای ازمون استخدامی اماده باشم. البته فقط الان حس و فکر سخت کوشی رو دارم هنوز به اون صورت وارد مراحل عملیاتی نشدم.


3.لاستیک جلو سمت راننده اوضاع خوبی نداره انگار که کم باد شده باشه. باید ببرم تنظیم باد یا پنچر شدم یعنی؟؟؟؟؟


4.یه استوری عاشورا گذاشتم با این مضمون که #عاشورای_88_را_فراموش_نمیکنیم. مریم دختر محمود یه ریپلای به تستوریم داده بود. منم ک میدونستم اونا از نظر سیاسی ک موضعی دارن و البته دلبسته ی شوهرعمه ی اشوبگرشون هستن دایرکتشو باز نکردم. و هر بار میرم اینستا ناخواسته میگم "تو کی باشی که من بخوام دایرکت تورو باز کنم." و البته در اثر حرص و جوش بیش از حد دیگه ن استوریامو باز میکنه نه پست لایک میکنه:)))))) خلن مردم:)))))


5.اقا عاشق ارت گیم سازی شدم حتما دوست دارم ارت و داستان پردازی گیم رو یاد بگیرم عاشقشم^_____^


6.میخوام واسه تولد داداش یه تیشرت با طرح هری پاتری و یه کتاب خف و فک انداز از "فیلیپ کی.دیک" براش بخرم. ولی هرچقدر گشتم جایی پیدا نکردم ک درست حسابی بشه ازش فیلیپ کی دیک خرید.


7.الان (رایت نو) یادم افتاد قرار گذاشته بودم وبلاگم رو محاوره ای ننویسم:| از مورد بعدی رعایت میشه.


8.متاسفانه در جامعه ای زندگی میکنیم که میان مردمانش ازدواج مقوله ای است که ارزش افراد را دستخوش تغییر میکند. اگر شما بعنوان جوانی که در ایران زندگی میکنید تا سن بزرگسالی و میانسالی ازدواج نکنید شما یک فرد بی ارزشو کم اهمیت تلقی خواهید شد که هیچ توان و حرمتی ندارد و تا حد زیادی قابل احترام نیست. این موضوع اگر یک دختر باشید بیشتر خودش را نشان می دهد. باید تلاش زیادی کنید تا از گود مهمانی ها و دورهمی ها کنار گذاشته نشوید. کم کم دوستانتان ارتباطشان را با شما کم میکنند سپس اقوام و خانواده فراموشتان میکنند. به مجالس مهمانی ها جشن ها دعوت نخواهید شد. کسی به مهمانی هایتان نمی اید. کسی برای همراهی در سفر با شما تماس نمیگیرد. مورد ترحم قرار میگیرید قلبتان میشکند تنها میشوید افسرده میشوید دست تنها میمانید و باید تمام کارهایتان را خودتان انجام دهید. بیماری و افسرگی سراغتان می اید. قرص میخورید دکتر میروید ناتوان میشوید. از یک موجود ترحم برانگیزِ فراموش شده به یک دردسر و مزاحم برای نزدیکانتان تبدیل میشوید. از شما متنفر میشوند. زندگی رقت انگیزتان را ادامه میدهید تا بمیرید..


9.در فضای توصیف شده در پاراگراف قبل شما دختری هستید که دارید وارد 25سالگی میشوید. دختری که نه دانشگاه رفته نه کار میکند و نه خواستگار دارد. وحشت میکنید نه از واقعیت موجود و موقعیتِ واقعیِ موجود! بلکه از اطرافیانتان از رفتارهایشان که ریز دارد تغییر میکند وحشت میکنید. حتی اگر از ازدواج کردن متنفر باشید برای فرار از وضعیت موجود به ان احتیاج پیدا میکنید. برای فرار از شیر خود را در دهان تمساح بیندازی. ساناز صمیمی ترین دوستم (سابقا) نامزد دارد. هنوز تحقیرهایش را در گوش دارم. هنوز از یاداوریشان قلبم میشکند. یکبار به دروغ به اون گفتم من هم نامزد دارم رفتار و سکناتش چقدر محترمانه شد! احترام! چیزی که خیلی وقت بود دیگر در رفتار و حرف زدنش هایش با خودم نمیدیدم.


10.عباسِ حسین تو.. خود مرهم دل های شکسته باش:'''''''(

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۴:۱۶
خانم جولی لیپن
پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۳۲ ق.ظ

سه برادر

دیشب همیطور که دراز شده بودم تا به خواب روم سعی کردم یک داستان خلق کنم. ابتدا به فکر افسانه سه برادر بیدل نقال افتادم و خواستم که داستان من هم داستان سه برادر باشد. و شکل گرفت و شکل گرفت تا اینکه دیگر نتوانستم تحمل کنم از تخت بیرون آمدم خودکار برداشتم و در نور روشنایی بسیار کمی که از خارج اتاق به داخل میتابید انقدر نوشتم تا تقریبا تمام شد.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۰۸:۳۲
خانم جولی لیپن