|موازی|

دغدغه های خانم جولی لوپین
  • |موازی|

    دغدغه های خانم جولی لوپین

مشخصات بلاگ
|موازی|

نوشتن حالمو خوب میکنه.
عمدتا وقتی خرابم وقتی کسی منتظرم نیست
وقتی کسی رو برای درد و دل ندارم
و کلی حرف دارم
میام اینجا..

موازی جایی برای وقتی که کسی دیگه منتظر من نیست..
همسر پروفسور ریموس لوپین.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۱۴ مرداد ۹۷، ۱۲:۱۴ - محمدباقر قنبری نصرآبادی
    دقیقاً!
پیوندها
جمعه, ۲ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۸ ق.ظ

لیش ما فی عندنا لا اعیاد و لا زینه

دیروز فوق العاده بود کلی زبان خوندم و کار انجام دادم کمک مامان کردم باهاش وقت گذروندم سبزی پاک کردم بازی کردیم دورهم نهار آبگوشت خوردیم. کلی باهاشون حرف زدم دزندگی ادواردو سر ناهار تعریف کردم باهم نشستیم پای کامپیوتر و دیجی کالا نگا کردیم. سعی کردم بهش یاد بدم و بفهمونم کار با کامپیوتر سخت نیست و همه میتونن تا اعتماد بنفس پیدا کنه. همه چیز به خوبی و خوشی گذشت تا شب که من طبق عادت معمول داشتم موزیک و کلیپ نگا میکردم تو تختم که برادر اومد گفت اگ راست میگی بیا خندوانه نگا کنیم. به خودم گفتم چه خوب میشه دور هم خندوانه هم نگا کنیم بعد بخوابیم و دعوتشو قبول کردم و رفتم کنارشون.. مامان تا منو دید ک از در اتاق بیرون اومدم شروع کرد به گیر دادن و دعوا کردن با بدترین جملاتی که ممکن بود مثل "با این وضعت کی میاد تورو بگیره" اول از همه دست و پامو گم کرده بودم شوکه شدم که یهو اصلا چی شد.. و سریع برگشتم تو اتاق رو تخت دراز کشیدم و هدفن گذاشتم و سعی کردم نشنوم. بین اهنگا میشنیدم موضوع دعوا چیه.. اخرش اومد تو اتاق پتو رو از صورتم کنار زد گفت فردا... هوووف... گفت برای مراسم جمعه حق نداری بیای تو مجلس با این شکل و وضعت ابرومو ببری..
شب طبق عادت این تقریبا یک ماه خوابای پریشون و شلوغ و طولانی و سنگین دیدم.. و وقتی پاشدم مثل همیشه خسته تر شبا بودم که میخوام بخوابم. تنها خوبی صبح بیدار شدنا اینه که میفهمیدم تمام کابوسا و درهم برهمایی که دیدم فقط خواب بوده و الان ازشون نجات پیدا کردم. امروز صبح هم همینطور.. و همش سعی میکردم یا حتی شاید به مغزم التماس میکردم که به یاد بیار که دعوای دیشبم خواب بوده و الان ازش بیدار شدی.. اما بیشتر از 57% احتمال دادم که واقعیته و نتیجه این شد که واقعیت بوده و اتفاق افتاده..
این روزا که خوابای اشفته میبینم به طرز عجیبی صبح ها با صدای اذان صبح بیدار میشم احساس میکنم خدا میگه "هعی درسته تو طرف ما نمیای اما دلیل نمیشه من ولت کنم به حال خودت اونم تو این وضع خرابت" فکر کنم الان تنها کسیه و قبلا و بعدا هم تنها کسیه که دوستم داشته داره و خواهد داشت و هیچوقت منو ول نکنه..
صبح با صدای جارو برقی کشیدن نسترن بیدار شدن و اینقد سروصداهای ادامه دار که عصبی شده بودم و احساس میکردم اگه با شدت دست و پاهامو تکون ندم الان سکته یا تشنج میکنم. بیدار بودم تو تخت مامان پاشد تند تند این کمد اون کمد زیرمیر کردن ترسیدم گفتم نکنه داره میره. پاشم من برم بیرون که 5-6ساعت پیاده روی اونم با حال من خیلی بهتر از نگران بودن برای برگشتن مامانه.. پا شدم متوجه شدم نشسته پای تلوزیون.. مسواکمو از تو میز برداشتم و ژاکت و کلاه پوشیدم و دوباره دراز کشیدم تو تخت. از استرس و ناراحتی حالم بد بود گریه کردم یواش زیر کلاه توی تخت. اومد دید منو فکر کرد خوابم چندبار صدام زد گفت دمپاییم کجاست میخوام ظرف بشورم. گفتم زیر این میز. و گفت برو مسواک بزن اگ میخوای. فهمیدم اوضاع عادی شده. وقتی رفت باز گریه کردم و رفتم دستشویی و اونجا اون ترانه عربی رو خوندم و گریه کردم مثل باغ پنبه. خیلی گریه کردم. خودمو یه لحظه تو آینه دیدم حالم از قیافم بد شد. و آینه رو کنار زدم.

همش از خودم سوال میکنم آیا نجات پیدا میکنیم؟؟؟ میدونم اگه تلاشمو بیشتر و بیشتر و بیش از توانم حتی نکنم این صداها بلندتر و بیشتر میشن صداهایی که میگن "کی میاد تورو بگیره" "چرا اینقد لاغری" و البته نگاهای تحقیر امیز و حرفای مفت پشت سرم..
این چه قانونیه که یه دختر حتما باید ازدواج کنه.. منم گاهی دوست دارم ازدواج کنم اما میدونم نمیتونم من ادم ازدواج نیستم ادم اون بار مسئولیت ادم خانه داری ادم بچه اوردن و بزرگ کردن و... ادم تحمل خانواده شوهر.. من ادم اینا نیستم من از خودم متنفر میشم اگه حتی یک دقیقه از وقتمو برای کسی غیر از خودم صرف کنم من ناراحت ترین میشم من غمگین ترین میشم.. خدایا.. نجات پیدا میکنم؟؟؟؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۰:۵۸
خانم جولی لیپن
جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۲۵ ب.ظ

حال

با یه کتاب و دوتا مجله و یه سریال شروع کردم به یادگیری دنیای طراحی و ساخت با زی.
فکر کنم امروز خواستگاریش باشه. ساناز. امروز شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام). دیروز رفتم اقا زید ابن علی دعا کردم و بعد دیدم ای سان اونجوری گفت. خوش بحالش حاجتشو دادن. خیلی براش خوشحالم. با اینکه خیلی وقتا ازش خسته میشم و حوصله حرفا و سوالاشو ندارم اما واقعا خوشبختی و سلامتی و سروسامون گرفتنش یکی از ارزوهای شخصیمه که خیلی برام مهمه و براش از صمیم قلب دعا میکنم. از وقتی از تهران برکشتیم دارم هررررشب خوابای شلوغ و پر سروصدا و ناراحت کننده میبینم. خوابای طولانی. با عناصر نامطلوب و همیشگی ای مثل مسعود اینا که پای ثابت خوابامن. هووووف. کاش یه چیزی بشه سرم بخوره به جایی یاهرچی که این خونواده رو فراموش کنم. خیلی رو حال و اعصابم هستن. وقتی از خواب بیدار میشم خسته ام. و اینقد این خوابا طولانین که حس میکنم تو خوابا زندگی میکنم و الان تو بیداری استراحت. فک کنم زیادی بالا موندم. بالا تو خونه. باید باز برم زیرزمین. چون مامان داره بازم گیراشو به من شروع میکنه مثل اینکه چرا ورزش نمیکنی. و البته منم بد اخلاقی هامو شروع کردم و دارم اذیتشون میکنم. یه چیزی که متوجه شدم اینه که من بد اخلاق نیستم و دوست ندارم و نمیخوام باشم. و فقط دارم وانمود میکنم بداخلاقم تا کمتر بهم گیر بدن. یا گیر بده. مامان. یکم اوضاع پیچیده شده.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۷:۲۵
خانم جولی لیپن
پنجشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۴۰ ق.ظ

بدون من

فیلم اینجا بدون من رو دیدم. داره عقد میکنه. براش خوشحالم. برعس 5-6سال پیش. خودم اما کلا چند روزیه ناراحتم. به عناوین گوناگون. شنبه این هفته پر قدرت شروع کردم ولی نصف روز شد که یه مارمولک ریز رو پله های زیرزمین دیدم و دیگه ادامه ندادم. نفس رو هم دیدم و متعجب از اینکه چطور این همه درد توی دنیای به اون کوچیکی جا میشه.

حسین صفر داره تموم میشه. این رو هم میدونم به اندازه یه غبار لیاقت لمس کشور و مرزهای تورو نداشتم و ندارم. و با سرعت دارم سقوط میکنم. اما تو منو ول نکن. من که جز تو کسی رو ندارم حسین.. پسر فاطمه.. عزیز زهرا..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۷ ، ۰۱:۴۰
خانم جولی لیپن
سه شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۵۶ ب.ظ

ابان پر ماجرا-رفتن خاله

خاله رفت. فوت شد. رفتیم تهران. برای اولین بار رفتم قبرستون. اون حجم ادمای سیاهپوش.. غسالخونه.. وقتی وارد سالن روبروی غسالخونه شدیم.. اون همه ادم عزادار.. سیاهپوش.. همهمه.. گاهی صدای جیغ کوتاه یا ناله که به چندثانیه نمیکشید و توی همهمه گم میشد. و بلندگو که صدا میزد چندوقت یکبار که بستگان متوفی فلانی... و بستگان میومدن با گریه یا بی تفاوت تعداد کم با لااله الا الله های نه چندان زوردار بدن های کفن شده رو تحویل میگرفتن و میرفتن توی سالن بعدی روی زمین میزاشتن و نماز میتی میخوندن با همه ی تدارکات حاضر و اماده جای متوفی اماده روحانی برلی نماز اماده متن نماز اماده و فقط می ایستادی با کفش میخوندی و تمام.. بعد جنازه رو توی امبولانس میبردن و باقی همراهان متوفی هم خودشونو به محل های تدفین (قبر) میرسوندن و تدفین انجام میشد و عموما بی عاطفه های تهرانی هرکس میرفت پی زندگی خودش.. سالن روبروی غسالخونه یه تابلو داشت که با اسم متوفی نشون میداد که بدن متوفی در چه مرحله ایه.. و من اسم خاله رو می دیدم که روبروش نوشته بود درحال تطهیر.. چقدر توی همه این مراحل یاد خودم میفتادم و گریه میکردم که همه قراره این مرگ و مراحل رو بچشیم و من هم یه روز.. و یاد حرف حاج اقا پناهیان افتادم که گفتن وقتی میرید تشییع جنازه خودتونو توی تابوت فرض کنید و هی به خدا التماس کنید که منو برگردون منو برگردون منو برگردون خدااا.. و وقتی جنازه دفن شد فکر کنید که خدا دوباره بهتون فرصت داده و برتون گردونده به دنیا و برگردید و استفاده کنید.. سالن روبروی غسالخانه شلوغ بود و هولناک (صرفا هولناک.. نه ترسناک نه وحشتناک و نه هیچ چیز دیگری) تا واردش شدم احساس کردم به تمام وجودم همه اعضای یدنم داره فشار میاد.. اما فشار جمعیت نبود اصلا کسی کوچکترین تماسی با من نداشت هوای اونجا فشار داشت هواش داشت به بدنم فشار میاورد یه فشار فیزیکی واقعی.. این یه حالت روانی نبود یه اتفاق فیزیکی رو داشتم حس میکردم.. توی همین حالات و افکار بودم که یه مرد میانسال با سه چهارنفر دیگه به تنهایی و بدون هیچ همراهی یه جنازه رو تحویل گرفته بودن و مرد فریاد میزد از تمام وجود جوی که صداش از شدت فریاد میگرفت و درنمیومد.. فریاد میزد لا اله الا الله و هیچ همراهی نداشت که جوابشو بده.. و خیلی مظلومانه بود.. و متاثر کننده.. همه رو دلشکسته کرد و بغض هممون ترکید و..
توی ملک و یاسین خوندن ما بود که بلندگو گفت بستگان مرحوم..... و واقعا دیگه یادم نیست چی شد.. فقط صدای مسعودو میشنیدم که از پشت سر ما سینه میزد و میگفت یتیم شدم.. صداش عوض شده بود اول نشناختم که اونو وفتی از ما جلو افتاد فهمیدم اونه.. تابوت رو همونجای مخصوص برای نماز میت گذاشتن و ما صف شدیم و من که اولین بارم بود نمیدونستم چطور باید خوند همینطور وایساده بودم با سر پایین که شهین زد بهم اشاره کرد که تابلوی بالارو بخون.. و دیدم نماز رو اونجا نوشته و همه از روی اون میخونن.. و هی به این فکر میکردم محمد چرا کفشاش رو دراورد وقتی میشه با کفش نماز میت خوند.. بعد از نماز تابوت رو به سمت امبولانس بردیم مامان شروع کرد جیغ و داد زدن و من طبق توصیه مسعود دستشو فشار دادم که جیغ نزن ابروشون میره.. که البته تو ذهنم میگذشت که ریدم تو ابروی تک تکتون خفه خون گرفتیم.. اروم نمیگرفت تا اینکه نسرین اومد بهش گفت عمه پشت سر جنازه بده جیغ بزنی.. اروم تر شد و جنازه رو گذاشتیم توی امبولانس و خودمون سوار اون ون بی دروپیکرا شدیم و تا نزدیکی محل تدفین پیاده شدیم..
از سرازیرشدن توی قبر از حرفا و حرکات الهه از شوهر زهره از علی شوهر نسرین از مراسم تدفین و خاک ریختن سر جنازه از طرز گریه کردن محمد و حرفای احمد توی اتوبوس و حرفای مامان جلوی اقای دربندی با شهین و ناهید از عکس های دن و آن از انفجار خنده سر میز ما توی رستوران موقع ناهار فاکتور گرفتم و حوصله ندارم بگم..
فقط اینو بگم صادقانه برای خاله خیلی ناراحت نشدم و گریم نمیگرفت.. حین خاکسپاری 10درصد برای روز خاکسپاری خودم گریه کردم 3درصد به حال مسعود و حرفای الهه و 87درصد به روضه حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیه) که چطور دفن شدن و با چه مظلومیتی.. و امام حسن مجتبی(علیه السلام)

چقدر سفر به تهران برای من پربار بود چقد چیز یاد گرفتم..
از دختر اسماعیل که با چه پشتکاری زبان میخونه تا بره کانادا.. از تحقیر و خنده های حبیب و مجید به محمد برای مدرک دانشگاهش از حرفای احمد درباره پشتکار دخترش برای درسخوندن و دانشگاه رفتن.. از عکس های دن و آن و زندگی هاشون.. از روابط اجتماعی.. از رفتارهای درست و عزتمندانه نسرین بعنوان یه زن چادری درست حسابی.. از اینکه یادم باشه امین ادمیه که فقط تف تو صورتمون نمیکنه وگرنه چقد ازمون متنفره.. از مادر پرستش که ته رستوران اومد و دستمو فشار داد.. از تعریفای شهین سر میز رستوران دوم.. از کتاب خفنی ک از رضا امیرخانی خریدم.. از بغل کردن راد.. از حرف و رفتارای صدیقه.. از اشنایی با سعیده علویه.. چیزای زیادی یاد گرفتم..
ولی حس نوشتنش یا شاید به یاد اوردنش یا شاید نمیدونم.. نیست حسش..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۷ ، ۲۳:۵۶
خانم جولی لیپن
شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۰ ب.ظ

درد را از هر طرف بخوانی

درد دارم..
امروز برا اولین بار تصادف کردیم.
چقدر دنیامون بده.. چقدر بدیم.. چقدر بدن همه..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۲۱:۴۰
خانم جولی لیپن
جمعه, ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۵۶ ب.ظ

بارون

اولین بارون امسال..
فن واندی شدم فک کن😐 اونم بعد از فروپاشیشون..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۷:۵۶
خانم جولی لیپن
سه شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۱۸ ب.ظ

دل شکسته ترینم

شب تاسوعاست. فردا ختم روضه مون هست. درد شدیدی تو قلبم احساس میکنم. امروز اخر روضه شهین خیلی من و محمد و کلا هممون رو تحقیر کرد. دانشگاهی ک قبول شدم. اینکه محمد کجا و خواهرزاده دکتر فلانی کجا. و... طلبه بی گناهی که شهید شد اما همه ابله ها دارن یه فیلم رو دست به دست میکنن که... خدایا میخوای با من چکار کنی؟؟؟؟

خدایا امام حسین به دستای بریده عباست قسمت میدم میخوای با من چکار کنی؟؟؟؟ امام حسین به اشکای رقیه ات قسمت میدم به پهلوی شکسته ی مادرت قسم میدم به فرق شکافته پدرت قسمت میدم به ناله های زینب بزرگ قسمت میدم به بدن شرحه شده علی اکبرت قسم میدم به گلوی علی اصغرت قسمت میدم به جگرگوشه های برادرت قسمت میدم به قاسم به قاسم به قاسمِ برادرت قسمت میدم به گریه های رباب قسمت میدم حسین حسین به خدا قسمت میدم بگو میخوای با من چکار کنی؟؟؟؟

حسین نزار من مایه ننگ شما باشم. حسین منو زینت دینتون قرار بده.. حسین صدامو میشنوی؟؟؟ حسین با این شاخص ها من توی دین شما نباشم ازتون نباشم سنخیتی باهاتون نداشته باشم شبیهتون نباشم بهتره چون کمتر ابروتون رو میبرم.. حسین یعنی منو از خودت روندی؟؟؟ حسین جوابمو ندی یعنی منو از خودت روندی و خلاص.. حسین اصلا صدامو میشنوی؟؟؟ حسین ول کردی؟؟؟ حسین..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۱۸
خانم جولی لیپن
دوشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۲۷ ق.ظ

ای که مرا خوانده ای

ای که مرا خوانده ای
راه نشانم بده..

اینقد جلز و ولز کردم برای کربلا چند وقت پیش زیبا پیام داد توی گروه که بیاید بریم پیاده روی اربعین.. امیدوارم مامان اجازه بده..

روز عید غدیر خیلی معجزه وار کتابای کنکور رسید به دستم..
به فال نیک گرفتمش.. و اینو عیدی حضرت امیر. به خودم دونستم و اینکه ایشونم میخواد من این راهو برم و موفق بشم..
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۲۷
خانم جولی لیپن
يكشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۳۷ ب.ظ

من ترسیدم

خدایا دینم رو حفظ کن!
خدایا راهمو بهم نشون بده!
خدایا..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۳۷
خانم جولی لیپن
شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۰ ب.ظ

سوال

سوالی که مطرحه اینه که اگر کسی چندتا کتاب لازم و حیاتیش باشه ولی پول نداشته باشه هیچکدوم رو بخره تکلیف چیست؟

ما هیچی نخواستیم از دنیای شما
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۰
خانم جولی لیپن