|موازی|

دغدغه های خانم جولی لیپن
مشخصات بلاگ
|موازی|

نوشتن حالمو خوب میکنه.
عمدتا وقتی خرابم وقتی کسی منتظرم نیست
وقتی کسی رو برای درد و دل ندارم
و کلی حرف دارم
میام اینجا..

همسرِ پروفسور لیپن!

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۶ مهر ۹۶، ۰۸:۴۲ - مهندس رضا عباسی
    لایک
پیوندها
دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۰ ب.ظ

دنیل ردکلیف-یهودیت-چشمان ابی زهرا

از نوجوانی حدود 13 سالگی طرفدار هری پاتر هستم. و از بدو تولد محب علی (علیه السلام).
ربطش را در ذهنم میدانم.

این روزهای عجیب تنها تفریح من سرزدن به فن پیج های هری پاتری پیج های دن اما مت جسی روپرت الن ایوانا بانی تام افشان و سایر بازیگرهای فیلم و البته رولینگ هست. و دیدن هر از گاهی فیلم هاو کلیپ هایی ک از اینها منشتر میشود فکت هایی ک نوشته میشود طنزها و جملات زیبایی که درباره هری پاتر نوشته میشود.

دیشب که در حال چرخیدن در این صفحات بودم جمله ی زیبایی خوندم. نوشته بود " من عاشق هری پاتر هستم چون با آن بزرگ شدم زندگی کردم و لذت بردم. و هری پاتر تنها پسری بود که هیچوقت مرا ترک نکرد." این جمله خیلی روی من تاثیر گذاشت و دقیقا چیزی بود که منبا تمام وجودم حسش کرده بودم. من عاشق هری پاتر بودم با آن بزرگ شده بودم زندگی کرده بودم و لذت برده بودم و هری پاتر تنها چیزی و کسی بود که هیچوقت مرا ترک نکرده بود.

دیشب تا ساعت ها تحت تاثیر بودم و این جملات رو در تاریکی اتاق زیر پتو و بین پهلو به پهلو شدن هایم زمزمه میکردم و گاهی لبخند میزدم.

چند وقتی بود که توی این گشت و گذارهای پاترهدی ام یک عکس از کودکی دنیل ردکلیف دیده بودم که یک پیراهن ابی به تن دارد که روی جیب ان پیراهن ستاره ی شش پر دوخته شده. همان دومثلث درهم که یکی وارونه روی و درون دیگری قرار دارد.

وقتی ان عکس را دیدم نخواستم باورش کنم من را به وحشت انداخت نه چون اسطوره و قهرمان دوست داشتنیم یه ستاره شش پر روی سینه دارد. ان ستاره میتوانست کاستومی باشد برای فیلمی که مثلا در ان بازی میکرده. نه! ان چیزی که در ابتدای امر مرا وحشت زده کرد تصویری بود از فیلمی که در کودکی دیده بودم. فیلم "چشمان آبی زهرا" .

وقتی هفت یا هشت ساله بودم شاید در نزدیکی های روز قدس الان به خاطر ندارم فیلمی از تلوزیون دیدم به اسم "چشمان ابی زهرا". این فیلم که تا جایی که خاطرم هست تولید کشورهای عربی بود و ایرانی نبود داستان ترسناکی داشت. داستان دختر بچه ی زیبایِ فلسطینی ای بود که توسط صهیونیست ها دزدیده شده بود و صهیونیست ها قصد داشتند چشمان دخترک را به پسری به نام "تئودور" که پسر افلیج و درب و داغان یک شخص مهم حکومتی یا نظامی بود پیوند بزنند. در این ماجرا زهرا نابینا و تئودور بینا می شد.

سالهای هفتاد تا هشتاد مثل الان نبود که برنامه و فیلم ها اینقدر تنوع داشته باشد و تعداد محدودی فیلم بود که برای مناسبت های خاص بود و مناسبت که فرامیرسید گنجه را باز میکردند خاک فیلم را میگرفتند و نمایش میدادند. مثلا ما همیشه میدانستیم که در تمام اعیاد عید فطر غدیر قربان و... شبکه دو سینماییِ "دزد و پلیس آهنی" را پخش میکند. ردخور نداشت. حتما پخش میشد.

و البته چشمان ابی زهرا.. ان هم پخش میشد. همیشه از این فیلم وحشت داشتم. همیشه خودم را جای زهرا میدیدم. میترسیدم و احساس بی پناهی میکردم. چشمان من هم ابی بود این باعث میشد بیشتر از ان وحشت کنم. به خاطر ندارم اخر فیلم چه اتفاقی افتاد اما چیزی که خوب یادم مانده "پیراهن های ابی صهیونیست ها با نشان ستاره شش پر روی لباس ها" است. این خاطره باعث وحشت من از دیدن ان تصویر از کودکی های دنیل ردکلیف شد.

امروز کنجکاو شدم درباره دین دنیل سرچ کنم. و به مصاحبه ای از او برخوردم که در مراسم تحلیف "باراک اوباما" شرکت کرده و این مصاحبه ترجمه شده و در سایت "دمنتور" موجود است. دنیل ردکلیف در این مصاحبه گفته است که "مادر یهودی است. از نظر خونی یهودی هستم. و به یهودی بودنم افتخار میکنم."

دنگ..

یک توضیح کوچک درباره ی یهودیت لازم است بگویم. سال ها پیش در زمان حضرت موسی (علیه السلام) خداوند قوم او را برگزید و برترین قوم جهان اعلام کرد و این قوم را قوم برتر و برگزیده نامید. این قوم "بنی اسرائیل" نام داشتند. بعد از مدتی این قوم دچار لرزش هایی شد و خداوند این نسبت را از انها برداشت و گفته شده به قوم دیگری در اخرالزمان داد.

درباره یهودیت عصر حاضر قضاوتی نمیکنم. فقط توجه شما را به چند نکته جلب میکنم و قضاوت را به شما میسپارم.

یهودیت عصر حاضر بعلت نکته ای که درباره ی برگزیدگی شان در بالا اشاره کردم بیش از انکه یک دین باشد یک نژاد است. کسی نمیتواند به دین یهودیت بگراید و یهودی شود. مگر انکه از پدر و مادری یهودی باشد. مخصوصا مادر باید یهودی باشد. نمیدانم به چه علت اما بیشتر مقید به این هستند که مادر باید یهودی باشد تا فرزندش یهودی باشد.

یهودیان از ابتدا به فرزندانشان چیزهای عجیبی میگویند. مثلا یکی از انها این است که تو فرزندی از نسل برگزیده هستی تو یک موجود برگزیده و خاص هستی و مابقی انسان ها (غیریهودیان) موجودات عادی و کم ارزش هستند. تو مهم هستی برای خدا و کائنات و بقیه افراد بی اهمیت هستند.

البته این تفکر که مثال زدم در میان صهیونیست ها بصورت یک فاجعه بیان میشود. صهیونیست ها به فرزندانشان میگویند خدا انسان ها (یهودیان) را افرید و حیواناتی شبیه ما(غیریهودیان). دیگر خود حدیث مفصل خوانید زین مجمل.

گونه جهش یافته ای از ویروس نژادپرستی درون انها زندگی میکند که برای تمام بشریت خطرناک است. این ویروس از انها موجودات خطرناک بالقوه (درباره یهودیان) و بالفعل (درباره صهیونیست ها) ساخته است که هر ان اگر قدرت بگیرند ممکن است همه ی بشریت رو به زنجیر کشیده غارت کنند یا بدرند. کما اینکه در مقیاس کوچک کشور اسرائیل را میبینیم که زمین های فلسطین خانه های فلسطین باغات و کوه ها و نهرهای فلسطین را غارت مردمش را به زنجیر و کودکانشان را درید و در صبرا و شتیلا حتی دست به نسل کشی انها زد. و در مقیاس جهانی تر نظام سرمایه داری حاکم بر اقتصاد جهانی که درحال غارت مردم جهان است و تمام سران انها یهودیان با ملیت های مختلف هستند.

آفتاب آمد دلیل آفتاب..

با اینکه ردکلیف در مصاحبه گفته بودکه من ادم خیلی مذهبی ای نیستم ولی تربیت یهودیت چنان سیطره ای بر افکار او داشت که با ادبیاتی کاملا یهودی درباره ی این موضوع حرف زد. او گفت "مادرم یهودی است" با این جمله به اصالت برتر در یهودیت یعنی اصیل تر بودن کسی که از مادری یهودی زاده میشود ناخواسته اشاره کرد که من در ان #استیعلاجویی و #نژادپرستی میبینم. و گفت "از لحاظ خونی یهودی هستم" اشاره به نژادبودن یهودیت و دین نبودن ان داشت و از خون حرف زد خونِ یهودی.. که این خود بصورت ناخواسته #استیعلاجویی و #نژادپرستی پنهان در ناخوداگاه او را به نمایش گذاشت. و جمله اخر "من به یهودی بودنم افتخار میکنم".

شما را با جمله ی اخر یک یهودی تنها میگذارم. اگر این جملات نژادپرستانه و تحقرامیز از ناخوداگاه یک یهودی لاقید بیرون امده. ر میداند و خدا رحم کند به انچه در خوداگاه یک یهودی مقید میگذرد.

الان تنها حسی که دارم این است که میخواهم این کثافت ها را که مایه ننگ بشریت هستند را نابود کنم. میخواهم یک مهره کوچک باشم درون سپاهی که برای نابودی این موجودات خطرناک میجنگد. میخواهم کمکشان کنم. این جبهه ی حق جبهه ی علی (علیه السلام) و اولاد اوست.

بسم الله.. یاعلی..
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۹:۱۰
خانم جولی لیپن
چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۶ ب.ظ

مقولات پیچیده

سلام

1.مستاجر بالایی بعد از سه ماه این هفته اون هفته شنبه جمعه سرماه ته ماه کردن باز بامبول کرده پول منو بدید میخوام بار کنم. اخه الاغِ پررو بعد از 50 بار گفتن این دروغ باز هم انتظار داری باور کنیم که خونه گیر اوردی میخوای بری و دو روز دیگه نمیگی که اون خونه جور نشد. تازه اینکه اسبِ ابی تا وقتی کلید ندی ک ما یه پاپاسی کف دستت نمیزاریم. خر خودتی گاو آهن!!!


2.یکی دو روز میشه رفتم تو مود سخت کوشی دارم درس میخونم که برای ازمون استخدامی اماده باشم. البته فقط الان حس و فکر سخت کوشی رو دارم هنوز به اون صورت وارد مراحل عملیاتی نشدم.


3.لاستیک جلو سمت راننده اوضاع خوبی نداره انگار که کم باد شده باشه. باید ببرم تنظیم باد یا پنچر شدم یعنی؟؟؟؟؟


4.یه استوری عاشورا گذاشتم با این مضمون که #عاشورای_88_را_فراموش_نمیکنیم. مریم دختر محمود یه ریپلای به تستوریم داده بود. منم ک میدونستم اونا از نظر سیاسی ک موضعی دارن و البته دلبسته ی شوهرعمه ی اشوبگرشون هستن دایرکتشو باز نکردم. و هر بار میرم اینستا ناخواسته میگم "تو کی باشی که من بخوام دایرکت تورو باز کنم." و البته در اثر حرص و جوش بیش از حد دیگه ن استوریامو باز میکنه نه پست لایک میکنه:)))))) خلن مردم:)))))


5.اقا عاشق ارت گیم سازی شدم حتما دوست دارم ارت و داستان پردازی گیم رو یاد بگیرم عاشقشم^_____^


6.میخوام واسه تولد داداش یه تیشرت با طرح هری پاتری و یه کتاب خف و فک انداز از "فیلیپ کی.دیک" براش بخرم. ولی هرچقدر گشتم جایی پیدا نکردم ک درست حسابی بشه ازش فیلیپ کی دیک خرید.


7.الان (رایت نو) یادم افتاد قرار گذاشته بودم وبلاگم رو محاوره ای ننویسم:| از مورد بعدی رعایت میشه.


8.متاسفانه در جامعه ای زندگی میکنیم که میان مردمانش ازدواج مقوله ای است که ارزش افراد را دستخوش تغییر میکند. اگر شما بعنوان جوانی که در ایران زندگی میکنید تا سن بزرگسالی و میانسالی ازدواج نکنید شما یک فرد بی ارزشو کم اهمیت تلقی خواهید شد که هیچ توان و حرمتی ندارد و تا حد زیادی قابل احترام نیست. این موضوع اگر یک دختر باشید بیشتر خودش را نشان می دهد. باید تلاش زیادی کنید تا از گود مهمانی ها و دورهمی ها کنار گذاشته نشوید. کم کم دوستانتان ارتباطشان را با شما کم میکنند سپس اقوام و خانواده فراموشتان میکنند. به مجالس مهمانی ها جشن ها دعوت نخواهید شد. کسی به مهمانی هایتان نمی اید. کسی برای همراهی در سفر با شما تماس نمیگیرد. مورد ترحم قرار میگیرید قلبتان میشکند تنها میشوید افسرده میشوید دست تنها میمانید و باید تمام کارهایتان را خودتان انجام دهید. بیماری و افسرگی سراغتان می اید. قرص میخورید دکتر میروید ناتوان میشوید. از یک موجود ترحم برانگیزِ فراموش شده به یک دردسر و مزاحم برای نزدیکانتان تبدیل میشوید. از شما متنفر میشوند. زندگی رقت انگیزتان را ادامه میدهید تا بمیرید..


9.در فضای توصیف شده در پاراگراف قبل شما دختری هستید که دارید وارد 25سالگی میشوید. دختری که نه دانشگاه رفته نه کار میکند و نه خواستگار دارد. وحشت میکنید نه از واقعیت موجود و موقعیتِ واقعیِ موجود! بلکه از اطرافیانتان از رفتارهایشان که ریز دارد تغییر میکند وحشت میکنید. حتی اگر از ازدواج کردن متنفر باشید برای فرار از وضعیت موجود به ان احتیاج پیدا میکنید. برای فرار از شیر خود را در دهان تمساح بیندازی. ساناز صمیمی ترین دوستم (سابقا) نامزد دارد. هنوز تحقیرهایش را در گوش دارم. هنوز از یاداوریشان قلبم میشکند. یکبار به دروغ به اون گفتم من هم نامزد دارم رفتار و سکناتش چقدر محترمانه شد! احترام! چیزی که خیلی وقت بود دیگر در رفتار و حرف زدنش هایش با خودم نمیدیدم.


10.عباسِ حسین تو.. خود مرهم دل های شکسته باش:'''''''(

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۴:۱۶
خانم جولی لیپن
پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۳۲ ق.ظ

سه برادر

دیشب همیطور که دراز شده بودم تا به خواب روم سعی کردم یک داستان خلق کنم. ابتدا به فکر افسانه سه برادر بیدل نقال افتادم و خواستم که داستان من هم داستان سه برادر باشد. و شکل گرفت و شکل گرفت تا اینکه دیگر نتوانستم تحمل کنم از تخت بیرون آمدم خودکار برداشتم و در نور روشنایی بسیار کمی که از خارج اتاق به داخل میتابید انقدر نوشتم تا تقریبا تمام شد.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۰۸:۳۲
خانم جولی لیپن
سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۸ ب.ظ

کورد

اولین باری که متوجه عشقم به کوردها شدم وقتی بود که خیلی اتفاقی با دختر پسرخاله ام به خوزستان سفر کردیم.

عاشق لهجه ی زیبایش شدم. با مادرش کوردی حرف میزد قدبلند زیبا و مهربان بود.

دوست ندارم از ما جدا شوی کوردستانِ قدبلند زیبا و مهربان..
تو جگرگوشه ی مایی اللهُ معک..
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۶ ، ۲۱:۲۸
خانم جولی لیپن
دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۵ ب.ظ

جورِ دیگری

امروز با تمام تابستان حتی بهار امسال فرق داشت. امروز برای چهارمین بار محمد رفت. از داخل ماشین برایم دست تکان داد و خندید. دلم گرفت. گریه ام گرفت اما جلوی خودم را گرفتم. خانه را مرتب کردم. میز را چیدم. جارو کردم. گردگیری کردم. اشتها نداشتم. امروز جور دیگری بود. مثل زمستان پارسال بود. خانه خلوت ساکت و کمی تاریک شد. دیگر پرنده ی شادی در خانه پر نمیکشید تا از بال های کوچک و ترد و تازه اش گوشه به گوشه ی خانه پولک های طلاییِ خنده بپاشد.


الان که روی تختم دراز کشیده ام شادی و دلخوشی زیادی در زندگیم میبینم اما من در زندگیم چیز دیگری را تجربه کرده ام. زمستان 95 و رمضان امسال خیلی برایم الهام بخش بود. من شادیِ غریبی را تجربه کردم. البته اگر بشود اسمش را شادی گذاشت.یک نشاطِ ناشی از معنویت که تا به حال با وجود 24سال زندگی در یک خانواده مذهبی و داشتن ظاهر مذهبی تجربه اش نکرده بودم. و این عجیب ترین قسمت ماجرا بود نه فقط برای من بلکه برای علیرضا پناهیان سخنرانِ مجموعه ای که با آن متحول شدم هم عجیب ترین قسمت ماجرا بود. پناهیان می گفت "بعد از جلسات جوری از من تشکر می کنید که انگار تا به حال کسی دین را اینگونه برایتان شرح نداده". راست میگفت. تا به حال هیچکس اینگونه دین را برای ما اینگونه شرح نداده است. من هیچگاه نمیتوانستم خدا رو بچشم دوستش داشته باشم و هیچگاه آنقدر رام نبوده ام. من جور دیگری ارام بودم طبیعی نبودم. من جور دیگری بودم.


خدایا مرا جور دیگری کن. خدایا مرا انجور کن که دوست میداریم. هردویمان. خدایِ من مرا آنجور کن و نگذار اینجور بلعیده شوم. خدایا از وقتی آن مزه را چشیده ام دیگر هیچ لذت دنیایی برایم خیلی لذت بخش کامل و مانا نیست دوستشان ندارم. خدایا من لذت بودن با تورا میخواهم. خدایا مرا به جبر سر به راه کن و بگذار این دعا اخرین اختیار من باشد. معبودا مرا در آغوش گیر و نگاهم کن. خدایِ من مرا شهید کن. خدایا میخواهم جانم را به تو دهم تا آسوده خاطر انگاه که همه چیزم را به تو تقدیم کردم چون دوستی قدیمی دستم را در دستان مرگ تنها کسی که آدرس تو را میداند بگذارم و به سویِ شوکت جبروت و عرشِ عظیمت عزیمت کنم. خدایا میخواهم خیلی خوب باشم لایق عرش لایق آغوش تو.

خدایا مرا شهید کن.

مرا به جبر سر به راه کن.

معبودا مرا جورِ دیگری کن.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۵
خانم جولی لیپن
شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۲ ب.ظ

مریم

چند دقیقه پیش داشتم در تلگرام با مریم حرف میزدم. و حالا دارم به این فکر میکنم که چقدر مریم دوست دلسوزی برای من بوده و هست. همیشه سعی میکند غمی را از دلم بردارد. هر وقت که دلگیر یا ناراحتم و با او حرف میزنم حالم خوب میشود کاریزما دارد. کم دقیق و دلنشین حرف میزند. حرف هایش و حرف زدن هایش لحن و آرامشش و عزت نفسش کار دستت میدهد رگه هایی از خدا دارد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۲
خانم جولی لیپن
جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۵۴ ب.ظ

وبلاگم

از خیلی نوجوونی وبلاگ نویسی رو شروع کردم کم شده ولی قطع نه!

توی خیلی سرورها بودم خیلی نوشتم و خیلی وبلاگ حذف کردم. اخریش توی همین بلاگ.


تصمیم گرفتم نویسندگی تمرین کنم و شروع کنم منظم بندیسم مثلا هر روز یا یه روز درمیون یه چیز فارغ از کوتاه و بلندی و موضوعش بنویسم. 

تصمیم گرفتم نظرات رو هم تایید کنم و جواب بدم. فعلا تا یه جاهایی پاسخ دادم و تایید کردم.


امیدوارم دوستای صمیمی روشن فکر فهیم و خوش قلم پیدا کنم..

این فقط یه ارزوه..


من یه بلاگر معتادم.. وبلاگ نویسی گذشته حال و اینده ی منه:) 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۵۴
خانم جولی لیپن
چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۵۱ ب.ظ

70 سال

بعد از چندین سال تازه یادم افتاده یه پاترهد بودم.
فعلا دارم تو کانال و پیج های هری پاتری میلولم.تا بعد ببینیم خدا چی میخواد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۵۱
خانم جولی لیپن
دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۰۴ ب.ظ

مرگِ شرافت

امروز درب منزل پدری شهید حججی یه خودروی بمب گذاری شده پیدا شد.
یه اخوند گفت خواستن باز اسم شهید حججی رو بندازن رو زبونا. اره منم از بعضی اخوندا متنفرم..
شرف مرد!
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۰۴
خانم جولی لیپن
سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۳۴ ب.ظ

درد و دل

دارم از استرس مچاله میشم.

مستاجر و مشاور املاک یه طرف حرکات و حرفای مامان یه طرف دیگه. 

ارشد قبول نشدم درصدا اشتباه شده بود رتبه ام اومد پایین ظرفیت هارو کم کرده بودن هیچ شانسی نداشتم شبانه و دانشکاه ازاد بخاطر هزینه اش نمیتونم برم فقط روزانه که اونم از بس ظرفیتارو پایین اورده بودن که ...

بدجور خونواده به بی پولی خورده کلی بدهی داریم مستاجر اجاره نمیده پول مستاجر اون خونه روهم از مسعود گرفتیم همینطور پول ماشین رو و این مستاجر که با کلی حرفای اشتباهی که مامان زد تاکتیک های غلطش قراره اخر این ماه خالی کنه که البته من چشمم اب نمیخوره و باز پول پیشش رو باید از مسعود بگیریم.


میخاد بره.داداش.. بخاطر کم بودن نمره هاش در شرف اخراجه میگه اخراجم نشم انصراف میدم (الان داره درباره بردن موس سیم دار و اینکه مامان در جواب رفتن به خونه عمه اینا چی گفته توی خونه ی بابابزرگ حرف میزنه) رشته اش رو دوست نداره میگه داره وقتمو میگیره و نمیزاره به حرفه و علمی که بهش علاقه دارم بپردازم. برنامه نویسی و اینا دوست داره اما رشته اش مهندسیه یه رشته ی تاپ توی مهندسی.. استرس دارم براش چون ما به مامان نگفتیم ک اخراج شده از قبل از اومدنش کلی این پا اون پا کردیم که بهش بگیم حتی وقتی اومد هم اون اوایل تابستون سعی کردیم بگیم بهش اما نگفتیم نشد.. میدونی؟ نمیشه بهش گفت خیلی دعوامون میکنه و ناراحت میشه ممکنه حتی سکته کنه. هرجا میشینه میگه پسرم ارشدِ مهندسیه. بعد از اینکه بابا رفت اون بدون پشتوانه تنها و به سختی مارو بزرگ کرد فکر میکنم ما حق نداریم ناامیدش کنیم اخه میدونی توضیح این موضوع براش یکم سخته که علاقه به برنامه نویسی رو به خوندن ارشد مهندسی تو یه رشته و دانشگاه تاپ ترجیح دادن یعنی چی! موضوع استرس اینه که خب امسال باید بره خوابگاه و تا عید اونجا بمونه درصورتیکه یا اخراج میشه یا انصراف میده و این کابوس شب و روز من شده که برادر عزیزتر جونم توی اون شهر درندشت بدون جای خواب بدون پول بدون غذا تا عید باید چکار کنه؟ کجا بره؟ وضع مالیمون اونقدرا خوب نیست که هر ماه کلی پول روانه ی حسابش کنیم. فقط به مقدار خرید غذای ماهانه اش از سلف دانشگاه و یه مقدار ناچیز برای موارد دیگه.


یهو به خودم اومدم دیدم 24سالم شده این خیلی عذابم میده اینکه حواسم نبود کی 24ساله شدم درحالیکه من فقط18سالم بود تا همین چند وقت پیش. من هیچوقت به 19سالگی رو نچشیدم هیچوقت قسم میخورم هیچوقت 20سالگی رو گاز نزدم و لبام به 21 و 22 و 23 سالگی نخورده قسم میخورم نخورده اگرچه قسم هم دیگه چیزی رو عوض نمیکنه. چطور ممکنه؟! کجا بودم؟ اهان! یهو به خودم اومدم دیدم 24 سالم شده یه دختر لاغر کوتاه کک مکی و مو فرفری ام که با اولین روزی که داشتم میرفتم مدرسه هیچ فرقی ندارم. یهو به خودم اومدم دیدم 4سال دانشگاهم تموم شده و من دیگه دختر زرنگ دانشکده نیستم ک استادها مثالم بزنن و تحسینم کنن و من پر باشم از افتخار و غرور و جایگاه و سرم پر باشه از ایده های اقتصادی و کسب و کار و توسعه مهارت های فردیم. من یهو همه چیو از دست دادم رویاهام رو تحسین شدن هام رو همه رو. الان فقط یه دختر لاغر کوتاه کک مکی و موفرفریم که هیچی از درساش یادش نمونده و توسط مادر و جامعه و فامیل و بیماریش(رنج کودکی اش) زنجیر شده به زمین. نه میتونم کار کنم نه توان و انگیزه درس خوندن دارم. از شروع یه کار میترسم نه از شروعش از بی پولی خونوادم و بی قانونی کشورم و عدم حمایت دولت فخیمه از ادمایی مثل من میترسم. میترسم یه کالایی تولید کنم با هزار قرض و قوله بعد یه اقازاده ی از خدا بی خبر ورداره 2کشتی ازاون محصول بریزه تو کشور بازار فول شد اونوقت من چکار کنم؟ کی منو حمایت میکنه علی میمونه و حوضش.. من میمونم و قرض و چک و ورشکستگی و حقوق عقب مونده و مالبات و.... زندان! کی ازم حمایت میکنه؟ نه پول نه پارتی..


نه پول دارم نه پارتی نه میتونم درس بخونم همینطور بیکار تو خونه.فامیل میگن منتظره شوهره و هیچکس هم نمیگیرتش. طعنه کنایه ها شروع میشه و استرس و فشارهای مامان و حرفاش که بهم برمیخوره یه جمله میگه "برای خودت دعا کن" و من میفهمم منظورش چیه و دلم میشکنه.

خسته ام بقیه درد دلامو بعد میگم. 

اگه اینو خوندی برام دعا کن.شاید دعات گرفت.مرسی!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۳۴
خانم جولی لیپن